‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

مرگ  

ارسال شده توسط SiR

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من
در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
احمد شاملو

زندانی  

ارسال شده توسط SiR





دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها تنها

وندر این زندان زیست

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من

پاسخی می جوید

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می خندم
حمید مصدق

من ...!  

ارسال شده توسط SiR

من با توام

من با تو ام ای رفیق ! با تو

همراه تو پیش می نهم گام

در شادی تو شریک هستم

بر جام می تو می زنم جام

من با تو ام ای رفیق ! با تو

دیری ست که با تو عهد بستم

همگام تو ام ،‌ بکش به راهم

همپای تو ام ، بگیر دستم

پیوند گذشته های پر رنج

اینسان به توام نموده نزدیک

هم بند تو بوده ام زمانی

در یک قفس سیاه و تاریک

رنجی که تو برده ای ز غولان

بر چهر من است نقش بسته

زخمی که تو خورده ای ز دیوان

بنگر که به قلب من نشسته

تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری

هر سو که نظر کنم ، تو هستی

یک جمع به هم گرفته پیوند

یک جبهه ی سخت بی شکستی

زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه

بالاتری از نژاد و از رنگ

☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺

تو هر کسی و ز هر کجایی

من با تو ، تو با منی هماهنگ

☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺

سیمین بهبهانی

جوان کُشی  

ارسال شده توسط SiR

جوان را می کُشند

که کیکاووس بخوابد

جوان را می کُشند

که بی کابوس بخوابند

جوان را می کُشند

که رویا بترسد

جوان را می کُشند

که فردا نیاید

جوان را می کُشند

که اسطوره بجوشد

جوان را می کُشند

که تاریخ بشویند

جوان را می کُشند

که بُز زیباتر بخواند

جوان را می کُشند

که نامه ی کهن تازه بماند

جوان را می کُشند

تا فراموش کنند

که خود نیز روزی جوان بوده اند

حسین شرنگ

اعدام 30 نفر در تهران. صبح روز یکشنبه 6 مرداد 1387

ارزانی  

ارسال شده توسط SiR

دوره ی ارزانی است
دوره ارزانی است

شرف اینجا ارزان

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

ودروغ ازهمه چیز ارزانتر

وچه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت آدم ها

چه خریدش آسان

و فروش آسانتر

چه گران است ولی آزادی

همه زندانی شیطان شده اند

و گناهان بزرگ

چو حصاری شده است

که گذر ممکن نیست
These Days are terms of Freedom

Honor is Cheap

Naked is Cheap

Prestige equivalent a loaf of bread

And Lie is Cheaper than everything

And How a Huge Slash on Human worth

Easy to Buy

And easier to sell

But Freedom, what an expensive goods

Everybody imprisonment of Devil
And Huge Sin likes a hedge
That passing is impossible
ترجمه : SiR

سگ بسته اند  

ارسال شده توسط SiR

دور مرز پرگهر سگ بسته اند





در وطن شام و سحر سگ بسته‌اند

توی هر کوی و گذر سگ بسته‌اند


در وطن شام و سحر سگ بسته‌اند

توی هر کوی و گذر سگ بسته‌اند


از خلیج فارس این سگ مذهبان

تا خود بحرخزر سگ بسته‌اند


پاچه‌ای در مملکت سالم نماند

بسکه در این بوم و بر سگ بسته‌اند


گر بخواهی از وطن خارج شوی

دور مرز پر گهر سگ بسته‌اند


هموطن وارد بشو با احتیاط

چون همه جا پشت در سگ بسته‌اند


تا که هر فکری نیاید در سرت

بهر تو اطراف سر، سگ بسته‌اند


تا که هر شوری نیفتد در تن‌ات

دور و اطراف کمر سگ بسته‌اند


بهر تو توی اتاق خواب تو

طاقبازی یا دمر سگ بسته اند


تا کسی وارد نگردد سر زده

بر در علم و هنر سگ بسته‌اند


تا بسازند امتی بی درک و فهم

بهر هر صاحبنظر سگ بسته‌اند


بهر شاعر بهر ناشر بابت

قصد چاپ هر اثر سگ بسته‌اند


باب سانسور و برای اختناق

گاه توی یک خبر سگ بسته اند


با الفبا کرد باید احتیاط

چونکه در زیر و زبر سگ بسته‌اند


تا مبادا کام توشیرین شود

در صف قند و شکر سگ بسته اند


شرعی و عرفی، سیاسی، عاطفی

بهر تو از هر نظر سگ بسته‌اند


سگ چه سگ هائی همه خونریز و هار

از نژاد معتبر سگ بسته اند


سگ نه با آن پوزه و دندان و دم

بلکه در شکل بشر سگ بسته اند


سگ برای ظلم و بیداد آمده

پس به شکل آدمیزاد آمده

هادی خرسندی

رنجبر  

ارسال شده توسط SiR

ای رنجبر


تا به کی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر

ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر

زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد

چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی

چند می ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز

وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن

تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد

کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر

آنکه خود را پاک می داند ز هر آلودگی

می کند مردار خواری چون غراب ای رنجبر

گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست

خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر

گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی

غم مخور ، می تابد امشب ماهتاب ای رنجبر

در خور دانش امیرانند و فرزندانشان

تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر

مردم آنانند کز حکم سیاست آگهند

کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر

هرکه پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست

رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر

جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک

از تو می بایست کردن اجتناب ای رنجبر

هرچه بنویسند حکام اندرین محضر رواست

کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر

پروین اعتصامی

من ... !  

ارسال شده توسط SiR

عصیان






به لبهایم مزن قفل خموشی


که در دل قصه ای ناگفته دارم


ز پایم باز کن بند گران را


کزین سودا دلی آشفته دارم


بیا ای مرد ای موجود خودخواه


بیا بگشای درهای قفس را


اگر عمری به زندانم کشیدی


رها کن دیگرم این یک نفس را


منم آن مرغ آن مرغی که دیریست


به سر اندیشه پرواز دارم


سرود ناله شد در سینه تنگ


به حسرتها سر آمد روزگارم


به لبهایم مزن قفل خموشی


که من باید بگویم راز خودرا


به گوش مردم عالم رسانم


طنین آتشین آواز خود را



بیا بگشای در تا پر گشایم


بسوی آسمان روشن شعر


اگر بگذاریم پرواز کردن


گلی خواهم شدن در گلشن شعر



لبم بوسه شیرینش از تو


تنم با بوی عطرآگینش از تو


نگاهم با شررهای نهانش


دلم با ناله خونینش از تو


ولی ای مردای موجود خودخواه


مگو ننگ است این شعر تو ننگ است


بر آن شوریده حالان هیچ دانی


فضای این قفس تنگ است تنگ است


مگو شعر تو سر تا پا گنه بود


از این ننگ و گنه پیمانه ای ده


بهشت و حور و آب کوثر از تو


مرا در قعر دوزخ خانه ای ده


کتابی خلوتی شعری سکوتی


مرا مستی و سکر زندگانی است


چه غم گر در بهشتی ره ندارم


که در قلبم بهشتی جاودانی است


شبانگاهان که مه می رقصد آرام


میان آسمان گنگ و خاموش


تو در خوابی و من مست هوسها


تن مهتاب را گیرم در آغوش


نسیم از من هزاران بوسه بگرفت


هزاران بوسه بخشیدم به خورشید


در آن زندان که زندانیان تو بودی


شبی بنیادم از یک بوسه لرزید


بدور افکن حدیث نام ای مرد


که ننگم لذتی مستانه داده


مرا میبخشد آن پروردگاری


که شاعر را دلی دیوانه داده



بیا بگشای در تا پر گشایم


بسوی آسمان روشن شعر


اگر بگذاریم پرواز کردن


گلی خواهم شدن در گلشن شعر


Sin


Don’t Shut My Lips


I have an untold Story


Open the bond onerous


That I have upset Heart


Come On Man! Hey Selfish Brute


Come and Open Cage Doors


If You Jail me for a lifetime


Leave me just this Moment


I am a bird, a bird whom


Thinking about flying for a longtime


The Song Became Moan in close Heart


My life Passed with remorse (regret


Don’t Shut My Lips


That I must said My Mystery


All worlds Must Hear My Hot Song


Come and Open the Door than I fly


Into poem sunny sky


If u allow me to fly


I became a flower in Poem garden


My lips have sweet kiss from you


My body has full fragrance from you


My glance with hidden …


My heart with Red Moan from you


But Man, Hey selfish creature


Don’t say your poem is shame


You don’t know the heartsick situation


This Cage space is stuffy


Don’t say your poem is sin entirely


Give me some sin and shame


Heaven and nymph and Kowsar'sWater for you


Give me a place in End of Hell


A book, a Space, a poem, a silence


They are spree of my life


It's not important that I don’t have a way to heaven


That I have a perennial heaven in my heart


The nights that fog dance calm


Between the quiet sky


You are asleep and I joy of fancy


I hug moonlight body


Breeze take me thousands kisses


I betake thousands kisses to the Sun


In that cage, a night my body root tremble


When u are a prison guard


Leave the name of Man, Hey Man


That shame has drunken joy


The god forgive me


Who give a poet a crazy heart


Come and Open the Door than I fly


Into poem sunny sky


If u allow me to fly


I became a flower in poem garden

فروغ فرخزاد 1331

ترجمه : SiR

من ... !  

ارسال شده توسط SiR

بِرکه



دریاها هست

من برکه ای ساکنم

بادی می تواند به دور دستان برد

نوری می تواندم نوشید

غبای می تواندم آلود

از برکه بودنم چه غروری احساس می تواندم کرد


دریاها خواهد بود

دریاها خواهد ماند

من برکه ای ساکنم

به سیل و ابر و باران

پناه نتوانم برد

نیاز نتوانم کرد

امید نتوانم داشت

☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼

آفتاب و زمان و زمین

دشمنان آشتی ناپذیر برکه اند
☼☼☼☼☼☼☼☼☼☼
فریدون ایل بیگی

من ...!  

ارسال شده توسط SiR

فریاد خاموش







به فریاد خاموش دل بسته ام



جدا ماندم از خواهش خواستن


ز نامهربان مردمی مردمان



چه گویم به فریاد خاموش من؟



در این آزمندان جویای نام


من و شعر و مرتاضی و سوختن


ز زاهد نمایان تقوی فروش


چه گویم به فریاد خاموش من؟


غرور من از آزمندی بدور

سرود من و خویشی خویشتن

از این جمع پیغمبران دروغ


جدا باد فریاد خاموش من





فریدون ایل بیگی

آخرین همسفر 3 ...  

ارسال شده توسط SiR


چوپان





عمه قزی جان اشک ها در چشم


می گشاید لب


بچه های مهربان من!


هر چه می گفتند با چوپان


دل مبند بر گوسپندان


بر پلیدان ، بیمناکان


نغمه شیرین نی را


بیهده در دشت منداز


گوسپندانت تا بخوردند و بنوشیدند


هیچ اینان نندشند جز سایه و جز خواب


ور نباشد آن


باز اینان نندشند جز سبزه و جز آب


نغمه ات در گوش سنگین شان


باد یا بیهوده آواز است


آشنای درد های تو


غمگسار و مهربان یار وفادارت


این سگ گله است


آه! این سگ همچون تو تنها است


گوش او بر نغمه نی، لیک


چشمهایش می شمارد گوسپندان را


چشم می پاید که تا شاید


ناگهان یورش بیارد گرگ


او به پاس احترام تو


پاسداری می کند از گوسپندانت


او برای تست می افتد بزیر پنجه های گرگ


ورنه او دیری است نیکو می شناسد گوسپندان را


هیچ دیدی گوسپندی بشنود آواز گرگی و نگریزد


کس نمی یابی


بغیر از خویش


در این دشت


چه توانی کرد ای چوپان


هان نشاید خویش را بیهوده بفریبی


آه! چوپان نیک می فهمد


می شناسد آنچه می بیند


پس چرا هرگز نمی خواهد کند باور


ز آنچه می گویند و می بیند...


عم قزی جان قصه می گوید...


در هوای گرگ و میش یک غروب شوم


سگ غمین با زوزه ای غمناک می گوید


گوسپندان را و چوپان را


با خبر باشید


گرگ ها از دور می آیند


لرزه می افتد به جان گوسپندان عزیز او


هر یکی سر می نهد یکسو


تا بجوید مامن امنی


در دل هر دخمه تاریک و دور از دیدگان گرگ


در تمام دشت غیر از برگانی خرد


حتی گوسپندی نیست


سگ بجا مانده است خاموش و دمش از خشم می جنبد


او نمی ترسد ز خشم گرگ


بار تنهایی چوپان تیره می دارد خیالش را


خشمگین گردد که ببیند همچنان چوپان بجا مانده است و نگریزد


آری آری همچنان چوپان غضب آلوده برجا ایستاده چوب اند دست


می نوازد برگانی را که می لرزند


برگانی که ترسیدند بگریزند


گرگ ها هوو... هوو... کنان در گله افتادند


گله نز گوسپندان


گله از برگان خرد...



عم قزی جان لب فرو بسته است ...


بچه ها دست از شعف بر دست می مالند و می گویند


قصه چوپان چه شیرین بود!


عم قزی جان! ... آه...! دارد اشک میریزد!



عم قزی جان گوئیا خسته است


عم قزی جان لب فرو بسته است.


پایان


فریدون ایل بیگی

آخرین همسفر 2 ...  

ارسال شده توسط SiR

جوپان



نغمه های نی لبک گویی که می گرید


وه! چه دردآلود و شرم انگیز


گر ببینم سبزه زاران، دشتهاتان چون کویر لوت


چشمه و آبشخورتان خشک... یا مرداب


در زمستان آخورتان سرد


در میان دوزخ گرمای تابستان


چتر سبز شاخه ها عریان


هر کجا خواهید و بپسندید


ننشینید


یا نمی باید که بنشینید


هر کجا آواز باید خواند


ناگهان خاموش می مانید


هر کجا خاموش باید ماند


ناگهان آواز می خوانید


آه! دردانگیز تر روزی است


گرگ های خیره سر چالاک


من بهر تقدیر پیر و مانده و دلگیر


هر قدم کوشم برانم گرگ ها را باز


بنگرم افسوس ...


یک من و صد گرگ


بر کشم فریاد از عمق وجود خویش


وه! چه باید کرد


ناگهان اندیشه ای چون مرگ


می دود در مغز من چون باد


لرزه می افتد به مفصل های بند استخوانم تند


نز هراس و بیم


بل ز خشم و درد


باز می آرد صدایم را بسویم باد


وه! چه باید کرد...


هیچکس هم نیست


تا بگوید: رهنورد دشت، ای خوش باور، ای چوپان


دل مبند اینگونه بر چند گوسپند هرزه و ترسو


بیهوده مخروش


زندگیت را تبه منمای


صحبت از ببیهودگی زندگیت نیست


ناله از پفیوزی این گوسپندان است


آنچه را تو مهر می خوانی ، محبت نیست


گرگ ها را می دانم


دشمنان گوسپندانت


این تویی، خوش باور، چوپان


دشمنی ها می کنی با گوسپندان عزیز خویش


گوسپندان را بدست گرگ ها بسپار


گوسپندان تهی اندیشه و تن پرور و مغرور


چون به هر سو چشم مدوزند، دشت و گرگ می بینند


دشت یا خالی شود از گرگ


یا ... همه دشت و دمن را گوسپندی نیست....


گر بگوید کس


نشنود چوپان


همچنان او می نوازد نی


قصه ها گوید برای گوسپندانش


قصه هایش گاه نلخ و گاه شیرین است


نغمه های نی لبک یک لحظه می رقصد


لحظه ای دیگر تو پنداری که می گرید



عمه قزی جان گوئیا خسته است


عمه قزی جان لب فرو بسته است



عمه قزی جان عزیز ما


قصه ی چوپان را امشب تمامش کن


!....!



ادامه شعر چوپان در Next Post


فریدون ایل بیگی

آخرین همسفر 1 ...  

ارسال شده توسط SiR

چوپان




عم قزی جان قصه می گوید :

در سکوت دشت

می نوازد نی لبک چوپان

نغمه شادی فروریزد

از برای گوسپندان، نز برای خویش

می نوازد نی لبک تا گوسپندانش

فارغ از اندیشه و وحشت

تا بچرند از درون پهن دشت سبز

تا بنوشد آب
از درون چشمه های پاک

تا بیاسایند زیر سایه های دور از گرما

می نوازد نی که تا از روزگار خویش

قصه ها گوید برای گوسپندانش

قصه هایش گاه تلخ و گاه شیرین است



نغمه های نی لبک گویی که می رقصند:

من شما را دوست می دارم

گوسپندان عزیز من

شادیم آنگاه ست

که ببینم سبزه زاران، دشت هاتان از علف سرشار

چشمه و آبشخورتان پاک

در زمستان آخورتان گرم

در بهاران دشت هاتان سبز

در میان دوزخ گرمای تابستان

سایبان شاخه های سبزتان افزون

هر کجا خواهید و بپسندید

آسائید

هر زمان آواز باید خواند

می خوانید

وحشتی ازگرگ در اندیشه هاتان نیست

من چه می گویم

آنچه را شاید که بپسندید

من چه می خواهم

آنچه را خواهید بپسندید

من شما را دوست می دارم

گوسپندان عزیز من

ورنه از چه می سپارم عمر

از طلوع صبح

تا غروب شام

در سکوت دشت های از نفس افتاده و بیمار

در فروغ آفتاب گرم و آتشبار

در شبان تیره و دلگیر


با لباس ژنده، گردآلود

با چموشی پاره و ی تخت

خورجینی، تکه نانی خشک

کوزه ای با آب گل آلود و بس گرم

با دلی کز دوزخ جانسوز تابستان

وز زمستان سیاه و شوم پژمرده است

گر لباسم ژنده و یکباره گردآذین

گر چموشم پاره تر یا پایم بی پاپوش

خورجینم گر بیفتد در درون رود

کوزه ام گر بشکند از سنگ

گر که تابستان

هر چه آتش ریز و هستی سوز



ور زمستان هر چه شوم و هر چه بی آزرم

دوست می دارم شما را باز

گوسپندان عزیز من

کی توانم آفریدن نغمه عشق بهاران را

کی توانم مژده آوردن

هر زمستان را بهاری هست

تا نبینم خشم تابستان

تا نچشم زهر هستی سوز و غم ریز زمستان

گر که گرگی حمله آرد بر شما روزی

گر بجویم مامن امنی
گر نمانم در مصاف گرگ

گر نجنگم یک تنه با گرگ


باورتان می شود آیا

گر که با نیرنگ بسرایم

من شما را دوست می دارم

گوسپندان عزیز من
!....!




ادامه شعر چوپان در Next Post


فریدون ایل بیگی

لحظه دیدار نزدیک است...  

ارسال شده توسط SiR

Click For Enlarge Alone.jpg

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است


کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن

و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است...




Winter




Nobody don’t reply your greeting

Everybody is heedless

Some no words

And see of friends

The path is dark and slippery

Eye can't see but front feet
And if your love hand reached out one

Their hand reached out reluctantly

...For cold is so harsh cold


اخوان ثالث


ترجمه : ی.ت

خانه ام ابریست...  

ارسال شده توسط SiR

می تراود مهتاب

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب.

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان
باخته را

بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساقه گلی

که به جان کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می شکند.

دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب.

مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بردر، می گوید با خود :

"غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند"

Trickling the moonlight
Trickling the moonlight
Brighten the glowworm

Not is dream to one's eye an hour, but

The sadness of this sleepy-head

That's sleeplessness in my tearful eye

Morning requested to me

I bring of his blessed breeze news the nation were

Bereaved of their possession

But in my heart is hopelessness

Of this journey

The delicate's stem of rose that

I plant it with more love

I irrigate it with heartily

Oh! That rose faded by my side

My hands search

For opening ray of hope

But my quest is vain for

One who opens ray of hope

Not only solve their problem

But also make problem

Trickling the moonlight

Brighten the glowworm

An alone man with blister foot in the long way

Stands near the village

With the knapsack upon his shoulder

His hand on the door, telling himself

"The sadness of this sleepy-head

That's sleeplessness in my tearful eye"

نیما یوشیج

ترجمه : ی.ت