

من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ، بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
☺☺☺☺☺☺☺☺☺☺
سیمین بهبهانی
جوان را می کُشند
که کیکاووس بخوابد
جوان را می کُشند
که بی کابوس بخوابند
جوان را می کُشند
که رویا بترسد
جوان را می کُشند
که فردا نیاید
جوان را می کُشند
که اسطوره بجوشد
جوان را می کُشند
که تاریخ بشویند
جوان را می کُشند
که بُز زیباتر بخواند
جوان را می کُشند
که نامه ی کهن تازه بماند
جوان را می کُشند
تا فراموش کنند
که خود نیز روزی جوان بوده اند
حسین شرنگ
اعدام 30 نفر در تهران. صبح روز یکشنبه 6 مرداد 1387

شرف اینجا ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان
ودروغ ازهمه چیز ارزانتر
وچه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت آدم ها
چه خریدش آسان
و فروش آسانتر
چه گران است ولی آزادی
همه زندانی شیطان شده اند
و گناهان بزرگ
چو حصاری شده است
که گذر ممکن نیست
Honor is Cheap
Naked is Cheap
Prestige equivalent a loaf of bread
And Lie is Cheaper than everything
And How a Huge Slash on Human worth
Easy to Buy
And easier to sell
But Freedom, what an expensive goods
Everybody imprisonment of Devil

در وطن شام و سحر سگ بستهاند
توی هر کوی و گذر سگ بستهاند
از خلیج فارس این سگ مذهبان
تا خود بحرخزر سگ بستهاند
پاچهای در مملکت سالم نماند
بسکه در این بوم و بر سگ بستهاند
گر بخواهی از وطن خارج شوی
دور مرز پر گهر سگ بستهاند
هموطن وارد بشو با احتیاط
چون همه جا پشت در سگ بستهاند
تا که هر فکری نیاید در سرت
بهر تو اطراف سر، سگ بستهاند
تا که هر شوری نیفتد در تنات
دور و اطراف کمر سگ بستهاند
بهر تو توی اتاق خواب تو
طاقبازی یا دمر سگ بسته اند
تا کسی وارد نگردد سر زده
بر در علم و هنر سگ بستهاند
تا بسازند امتی بی درک و فهم
بهر هر صاحبنظر سگ بستهاند
بهر شاعر بهر ناشر بابت
قصد چاپ هر اثر سگ بستهاند
باب سانسور و برای اختناق
گاه توی یک خبر سگ بسته اند
با الفبا کرد باید احتیاط
چونکه در زیر و زبر سگ بستهاند
تا مبادا کام توشیرین شود
در صف قند و شکر سگ بسته اند
شرعی و عرفی، سیاسی، عاطفی
بهر تو از هر نظر سگ بستهاند
سگ چه سگ هائی همه خونریز و هار
از نژاد معتبر سگ بسته اند
سگ نه با آن پوزه و دندان و دم
بلکه در شکل بشر سگ بسته اند
سگ برای ظلم و بیداد آمده
پس به شکل آدمیزاد آمده
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
زین همه خواری که بینی زآفتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند می ترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر
جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی می دهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
آنکه خود را پاک می داند ز هر آلودگی
می کند مردار خواری چون غراب ای رنجبر
گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست
خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر
گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی
غم مخور ، می تابد امشب ماهتاب ای رنجبر
در خور دانش امیرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر
هرکه پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست
رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر
جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک
از تو می بایست کردن اجتناب ای رنجبر
هرچه بنویسند حکام اندرین محضر رواست
کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر
پروین اعتصامی

به لبهایم مزن قفل خموشی
Sin
Don’t Shut My Lips
I have an untold Story
Open the bond onerous
That I have upset Heart
Come On Man! Hey Selfish Brute
Come and Open Cage Doors
If You Jail me for a lifetime
Leave me just this Moment
I am a bird, a bird whom
Thinking about flying for a longtime
The Song Became Moan in close Heart
My life Passed with remorse (regret
Don’t Shut My Lips
That I must said My Mystery
All worlds Must Hear My Hot Song
Come and Open the Door than I fly
Into poem sunny sky
If u allow me to fly
I became a flower in Poem garden
My lips have sweet kiss from you
My body has full fragrance from you
My glance with hidden …
My heart with Red Moan from you
But Man, Hey selfish creature
Don’t say your poem is shame
You don’t know the heartsick situation
This Cage space is stuffy
Don’t say your poem is sin entirely
Give me some sin and shame
Heaven and nymph and Kowsar'sWater for you
Give me a place in End of Hell
A book, a Space, a poem, a silence
They are spree of my life
It's not important that I don’t have a way to heaven
That I have a perennial heaven in my heart
The nights that fog dance calm
Between the quiet sky
You are asleep and I joy of fancy
I hug moonlight body
Breeze take me thousands kisses
I betake thousands kisses to the Sun
In that cage, a night my body root tremble
When u are a prison guard
Leave the name of Man, Hey Man
That shame has drunken joy
The god forgive me
Who give a poet a crazy heart
Come and Open the Door than I fly
Into poem sunny sky
If u allow me to fly
I became a flower in poem garden
فروغ فرخزاد 1331
ترجمه : SiR

دریاها هست
من برکه ای ساکنم
بادی می تواند به دور دستان برد
نوری می تواندم نوشید
غبای می تواندم آلود
از برکه بودنم چه غروری احساس می تواندم کرد
دریاها خواهد بود
دریاها خواهد ماند
من برکه ای ساکنم
به سیل و ابر و باران
پناه نتوانم برد
نیاز نتوانم کرد
امید نتوانم داشت
آفتاب و زمان و زمین
دشمنان آشتی ناپذیر برکه اند

جدا ماندم از خواهش خواستن
ز نامهربان مردمی مردمان
چه گویم به فریاد خاموش من؟
در این آزمندان جویای نام
من و شعر و مرتاضی و سوختن
ز زاهد نمایان تقوی فروش
چه گویم به فریاد خاموش من؟
غرور من از آزمندی بدور
سرود من و خویشی خویشتن
از این جمع پیغمبران دروغ
جدا باد فریاد خاموش من
می گشاید لب
بچه های مهربان من!
هر چه می گفتند با چوپان
دل مبند بر گوسپندان
بر پلیدان ، بیمناکان
نغمه شیرین نی را
بیهده در دشت منداز
گوسپندانت تا بخوردند و بنوشیدند
هیچ اینان نندشند جز سایه و جز خواب
ور نباشد آن
باز اینان نندشند جز سبزه و جز آب
نغمه ات در گوش سنگین شان
باد یا بیهوده آواز است
آشنای درد های تو
غمگسار و مهربان یار وفادارت
این سگ گله است
آه! این سگ همچون تو تنها است
گوش او بر نغمه نی، لیک
چشمهایش می شمارد گوسپندان را
چشم می پاید که تا شاید
ناگهان یورش بیارد گرگ
او به پاس احترام تو
پاسداری می کند از گوسپندانت
او برای تست می افتد بزیر پنجه های گرگ
ورنه او دیری است نیکو می شناسد گوسپندان را
هیچ دیدی گوسپندی بشنود آواز گرگی و نگریزد
کس نمی یابی
بغیر از خویش
در این دشت
چه توانی کرد ای چوپان
هان نشاید خویش را بیهوده بفریبی
آه! چوپان نیک می فهمد
می شناسد آنچه می بیند
پس چرا هرگز نمی خواهد کند باور
ز آنچه می گویند و می بیند...
عم قزی جان قصه می گوید...
در هوای گرگ و میش یک غروب شوم
سگ غمین با زوزه ای غمناک می گوید
گوسپندان را و چوپان را
با خبر باشید
گرگ ها از دور می آیند
لرزه می افتد به جان گوسپندان عزیز او
هر یکی سر می نهد یکسو
تا بجوید مامن امنی
در دل هر دخمه تاریک و دور از دیدگان گرگ
در تمام دشت غیر از برگانی خرد
حتی گوسپندی نیست
سگ بجا مانده است خاموش و دمش از خشم می جنبد
او نمی ترسد ز خشم گرگ
بار تنهایی چوپان تیره می دارد خیالش را
خشمگین گردد که ببیند همچنان چوپان بجا مانده است و نگریزد
آری آری همچنان چوپان غضب آلوده برجا ایستاده چوب اند دست
می نوازد برگانی را که می لرزند
برگانی که ترسیدند بگریزند
گرگ ها هوو... هوو... کنان در گله افتادند
گله نز گوسپندان
گله از برگان خرد...
عم قزی جان لب فرو بسته است ...
بچه ها دست از شعف بر دست می مالند و می گویند
قصه چوپان چه شیرین بود!
عم قزی جان! ... آه...! دارد اشک میریزد!
عم قزی جان گوئیا خسته است
عم قزی جان لب فرو بسته است.
وه! چه دردآلود و شرم انگیز
گر ببینم سبزه زاران، دشتهاتان چون کویر لوت
چشمه و آبشخورتان خشک... یا مرداب
در زمستان آخورتان سرد
در میان دوزخ گرمای تابستان
چتر سبز شاخه ها عریان
هر کجا خواهید و بپسندید
ننشینید
یا نمی باید که بنشینید
هر کجا آواز باید خواند
ناگهان خاموش می مانید
هر کجا خاموش باید ماند
ناگهان آواز می خوانید
آه! دردانگیز تر روزی است
گرگ های خیره سر چالاک
من بهر تقدیر پیر و مانده و دلگیر
هر قدم کوشم برانم گرگ ها را باز
بنگرم افسوس ...
یک من و صد گرگ
بر کشم فریاد از عمق وجود خویش
وه! چه باید کرد
ناگهان اندیشه ای چون مرگ
می دود در مغز من چون باد
لرزه می افتد به مفصل های بند استخوانم تند
نز هراس و بیم
بل ز خشم و درد
باز می آرد صدایم را بسویم باد
وه! چه باید کرد...
هیچکس هم نیست
تا بگوید: رهنورد دشت، ای خوش باور، ای چوپان
دل مبند اینگونه بر چند گوسپند هرزه و ترسو
بیهوده مخروش
زندگیت را تبه منمای
صحبت از ببیهودگی زندگیت نیست
ناله از پفیوزی این گوسپندان است
آنچه را تو مهر می خوانی ، محبت نیست
گرگ ها را می دانم
دشمنان گوسپندانت
این تویی، خوش باور، چوپان
دشمنی ها می کنی با گوسپندان عزیز خویش
گوسپندان را بدست گرگ ها بسپار
گوسپندان تهی اندیشه و تن پرور و مغرور
چون به هر سو چشم مدوزند، دشت و گرگ می بینند
دشت یا خالی شود از گرگ
یا ... همه دشت و دمن را گوسپندی نیست....
گر بگوید کس
نشنود چوپان
همچنان او می نوازد نی
قصه ها گوید برای گوسپندانش
قصه هایش گاه نلخ و گاه شیرین است
نغمه های نی لبک یک لحظه می رقصد
لحظه ای دیگر تو پنداری که می گرید
عمه قزی جان گوئیا خسته است
عمه قزی جان لب فرو بسته است
عمه قزی جان عزیز ما
قصه ی چوپان را امشب تمامش کن
فریدون ایل بیگی
چوپان
در سکوت دشت
می نوازد نی لبک چوپان
نغمه شادی فروریزد
از برای گوسپندان، نز برای خویش
می نوازد نی لبک تا گوسپندانش
فارغ از اندیشه و وحشت
تا بچرند از درون پهن دشت سبز
تا بنوشد آب
تا بیاسایند زیر سایه های دور از گرما
می نوازد نی که تا از روزگار خویش
قصه ها گوید برای گوسپندانش
قصه هایش گاه تلخ و گاه شیرین است
من شما را دوست می دارم
گوسپندان عزیز من
شادیم آنگاه ست
که ببینم سبزه زاران، دشت هاتان از علف سرشار
چشمه و آبشخورتان پاک
در زمستان آخورتان گرم
در بهاران دشت هاتان سبز
در میان دوزخ گرمای تابستان
سایبان شاخه های سبزتان افزون
هر کجا خواهید و بپسندید
آسائید
هر زمان آواز باید خواند
می خوانید
وحشتی ازگرگ در اندیشه هاتان نیست
من چه می گویم
آنچه را شاید که بپسندید
من چه می خواهم
آنچه را خواهید بپسندید
من شما را دوست می دارم
گوسپندان عزیز من
ورنه از چه می سپارم عمر
از طلوع صبح
تا غروب شام
در سکوت دشت های از نفس افتاده و بیمار
در فروغ آفتاب گرم و آتشبار
در شبان تیره و دلگیر
با چموشی پاره و ی تخت
خورجینی، تکه نانی خشک
کوزه ای با آب گل آلود و بس گرم
با دلی کز دوزخ جانسوز تابستان
وز زمستان سیاه و شوم پژمرده است
گر لباسم ژنده و یکباره گردآذین
گر چموشم پاره تر یا پایم بی پاپوش
خورجینم گر بیفتد در درون رود
کوزه ام گر بشکند از سنگ
گر که تابستان
هر چه آتش ریز و هستی سوز
دوست می دارم شما را باز
گوسپندان عزیز من
کی توانم آفریدن نغمه عشق بهاران را
کی توانم مژده آوردن
هر زمستان را بهاری هست
تا نبینم خشم تابستان
تا نچشم زهر هستی سوز و غم ریز زمستان
گر که گرگی حمله آرد بر شما روزی
گر بجویم مامن امنی
گر نجنگم یک تنه با گرگ
گر که با نیرنگ بسرایم
من شما را دوست می دارم
گوسپندان عزیز من
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن
و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است...
Everybody is heedless
Some no words
And see of friends
The path is dark and slippery
Eye can't see but front feet
Their hand reached out reluctantly
...For cold is so harsh cold
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب.
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جان کشتم
دستها می سایم
می تراود مهتاب
مانده پای آبله از راه دراز
کوله بارش بر دوش
دست او بردر، می گوید با خود :
خواب در چشم ترم می شکند"

Not is dream to one's eye an hour, but
The sadness of this sleepy-head
That's sleeplessness in my tearful eye
Morning requested to me
I bring of his blessed breeze news the nation were
Bereaved of their possession
But in my heart is hopelessness
Of this journey
The delicate's stem of rose that
I plant it with more love
I irrigate it with heartily
Oh! That rose faded by my side
My hands search
For opening ray of hope
But my quest is vain for
One who opens ray of hope
Not only solve their problem
But also make problem
Trickling the moonlight
Brighten the glowworm
An alone man with blister foot in the long way
Stands near the village
With the knapsack upon his shoulder
His hand on the door, telling himself
"The sadness of this sleepy-head
That's sleeplessness in my tearful eye"
About Me
Archives
My Friends
- دقیق ترین آکورد گیتار
- عروسک خدا
- قاصدک
- چای با طعم خدا
- حرف هایی برای گفتن
- آلوچه خانم
- وبلاگ بهایی
- یاداشت های یک دیوانه
- رنگ خدا
- 20:30
- گامرون
- محمد تازی، بیمار روانی
- فریاد منهای سانسور
- زنده باد آزادی
- افکار متزلزل یک سادیسمی
- ایران آزاد
- رفلکس (RefLeX)
- لب های جذامی
- حضرت خضر
- برای خودمت
- به سوی آزادی ایران زمین
- نغمه ای از سیاست
- خط شکن فریاد است
Books Download
W e B L o G s
-
۲۰ تیر دادگاه پرونده دوم انقلابم هست.تمام وجودم بغض شده که می خوام در ۲۰ تیر بشکافمش. اولین آن قاضی دادگاه هست که فقط در ۵ دقیقه برام حکم حبس تعزیری زد.بعد...
-
Categories
- آخرین همسفر (6)
- آمریکا (1)
- احمدی نژاد، (5)
- اسیر (4)
- اعدام (2)
- اقتصاد (2)
- امنیت (1)
- انتخابات (2)
- ایران (14)
- این روزها (18)
- خاتمی (2)
- دانشگاه (1)
- دانلود کتاب (2)
- سخن بزرگان (2)
- سلامم را تو پاسخ گوی (2)
- شعر (15)
- طنز (4)
- ظلم (6)
- عدالت (1)
- غم این خفته جند (1)
- کاریکاتور (1)
- لاریجانی (1)
- مرگ و زندگی (4)
- مصدق (1)
- نازنین افشین جم (1)




